|
همه قصه خفتند ما بغیر دو من سه و دیوانه پروانه دراز و است شمع هنوز |

از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ
گريه کردم و نوشتم نازينم يا تو يا مرگ
به تو گفتم باورم کن ميون اين همه ديوار
تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدا نگهدار
بنويس مهلت موندن يه نفس بود
سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس که خيلي وقته واسه تو گريه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت، زخمي از آوار پاييز
فکر چشماي تو بودم، با دلي از گريه لبريز
شب عاشقونه ي من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد...
ندونستم بايد از تو مي گذشتم
وقتي از غربت چشمات مي نوشتم...
بسته پیمان گویی با سکوت لب من 
به فتنه بسته ست شعله درشعلۀ من
دل خسته ولب بسته ونفس شکسته
باسکوت بسته پیمان مرگ لب من
گراین مهر سکوت ازلبم باز گردد
نفس آزاد و دل دگربار شاد گردد
گویم به لبخندی تلخ ودادوفریاد
غمی که دلم را چنین کرد خرد
به دريا شكوه بردم از شب دشت
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت
به هر موجي كه مي گفتم غم خويش
سري ميزد به سنگ و باز مي گشت
موج اگر میدونست ساحل هیچ وقت دستش رو نمی گیره هرگز برای رسیدن به ساحل نفس نفس نمی زد.
آنان که رنگ پریدگی پائیز را دوست ندارند نمی دانند پائیز همان بهاریست که عاشق شده است
میگن غمتو به هیچکس نگو ٬ حتی به چشات ٬ چون اونم اشک میریزه و رسوات میکنه .
آدما از جنس برگند .
گاهی سبزند ، گاهی پائیزن و زردند .
زمستون دیده نمیشن .
تابستون سایبون سبزند.
آدما خیلی قشنگن . حیف كه هر لحظه یه رنگند ...

زنده ام این گونه به غم
خفته ام همچنان در تابوت
حرفها دارم در دل ، می گزم لب به سکوت
دست بردار که اگر خاموشم
هر نفسی فریاد است
سالیست هر شب و روزم
گر چه عمر خود پوشالیست
نمیدانی چه میدانی که آخر چیست منظورم
چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
چرا بیهوده این افسانه های کهنه برخوانم
ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم
که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم
من از این دوران آفت زا چه آفت ها که ندیدم
آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند
همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش باشه ریشش کجاست
اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند...
بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز
در زندگی بارون نباش که فکر کنن با منت داری خودتو به شیشه میکوبی ،
ابر باش که منتظرت باشن که بباری
دير گاهيست دلم مي پندارد ـ دل هر كس دل نيست ـ قلبها از آهن و سنگ ـ قلبها بي خبر از عاطفه اند
شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.