
زنده ام این گونه به غم
خفته ام همچنان در تابوت
حرفها دارم در دل ، می گزم لب به سکوت
دست بردار که اگر خاموشم
هر نفسی فریاد است
سالیست هر شب و روزم
گر چه عمر خود پوشالیست
نمیدانی چه میدانی که آخر چیست منظورم
چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
چرا بیهوده این افسانه های کهنه برخوانم
ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم
که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم
من از این دوران آفت زا چه آفت ها که ندیدم
آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند
همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش باشه ریشش کجاست
اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند...
بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز
در زندگی بارون نباش که فکر کنن با منت داری خودتو به شیشه میکوبی ،
ابر باش که منتظرت باشن که بباری
دير گاهيست دلم مي پندارد ـ دل هر كس دل نيست ـ قلبها از آهن و سنگ ـ قلبها بي خبر از عاطفه اند
شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.
اعجاز جناب سلحشور
جناب آقای سلحشور من اصلا کاری ندارم که بیست میلیارد مملکت را هدر داده ای و اصرار داری که شش میلیارد است . و از اینکه خیال مردم را نسبت به یوسف و قصه زیبایش خراب کرده ای ناراحت نیستم .
و به رگ غیرتم برنمی خورد که ساق پای زلیخا و گردن زن یوذارسیو پیداست .
و از این که اردلان به جای جبرییل بازی می کند خنده ام نمی گیرد .
و از این که خیال می کنی از همه علما و فضلای قم باسوادتری و می توانی بفهمی کدام روایت صحیح است و کدام خراب و جواب سبحانی و شیخ حسین و…را با قدرت تمام می دهی هیچ خیالی ندارم .
و مطمئن باش از این که هنوز نمی دانی زبان معیار چیست و گونه های زبانی چیست از تو انتقاد نمی کنم.
و تعجب نمی کنم وقتی یک برده بی سواد می گوید ” کاهنان ما را به استعمار کشیده اند و مانع توسعه یافتگی مملکت مصر شده اند
و یا مسئول آن دو سیلویی که قرار است هفت سال گندم را نگهداری کنند به کسی می گوید ” نام شما در لیست نیست ” .
و به من چه که نمي دانی آن زمان نمی گفتند ” سوریه ”
و اهرام مصر بعد از یوسف ساخته شده اند .
و اصلا به من چه که زلیخا جوان شد را از کجا درآوردی .
کسی کاری ندارد که روایت شما توراتی است نه قرآنی .
از این که پرتقال تامسون را جای ترنج به خورد زیبارویان مصر می دهی.
و موش پلاستیکی را جای موش واقعی بازی می دهی گله ندارم .
من گله نمی کنم چون جوابت این است که این آقا نماز نمی خواند و غرض مرض دارد .
و کاری ندارم که یعقوب از هزار کیلومتری بوی یوسف را می شنود ولی از نزدیک نمی داند کدام یوسف است .
و یوسف یک قسمت عالم الغیب است و یک قسمت هم سلولی اش را نمی شناسد .
و از این که یک گله بیست گوسفندی را یازده چوپان می رانند شگفت زده نیستم .
و از این که یعقوب یک آدم جاهل و احمق نشان داده شد نمی پرسم در حالی که زلیخا عارفی بالله بود که حقایق عرفان را درک کرده بود ولی یعقوب هنوز اسماعیلش را ذبح نکرده بود .
فقط یک سوال مهم دارم . این گفت و گو و محاوره زیر را که در حد اعجاز است از کجایت درآورده ای ؟
یعقوب : آه آنها چیستند . کوهند یا تپه .
یکی از بچه های یعقوب : نه آنها اهرام مصرند .
یعقوب : اهرام مصر ؟
یکی از بچه ها : آری اهرام و این ها ساخته دست بشرند .
یعقوب : اوهوم
خداوند،
اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن رو بهت نمیده بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری
بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن چون تا گچ، درد سمباده خوردن رو
تحمل نکنه، یک مجسمه زیبا نمیشه، ترکت کنن تا یاد بگیری روی پای خودت بایستی عاشقانه دوستت داشته باشن
(تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.
خدای عزیزم
اون کسی که همین الان مشغول خوندن
این متنه، زیباست (چون دلی زیباداره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، قدرتمند وقوی و استواره (چون تو پشت و پناهشهستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشاراز همه بهترین ها باشه
خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی واخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به
خیر و صلاحش هست) برسه انشاالله خدایا در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریکترین
و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه خداوندا، همیشه و هر لحظه او را
در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت
کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه
توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.
دوستت دارم دوست عزیزم . من! ... یه جورائی خوشحال میشم که ازت نامه داشته باشم،
چون میتونم امیدوار باشم که منم جزو اون کسانی هستم که تو دوستشون داری
رییس … گفت :با نگاهی به کتاب های تاریخ که نویسندگان منصفی انها را نوشته اند در می یابیم که هشتاد درصد علم مدیون کار ایرانی هاست. وی با بیان اینکه ملت ایران در طول تاریخ همواره پرچمدار علم و پذیرای کلام حق بوده است افزود: ‘ مهندسی ، پزشکی ، فرهنگ ، الهیات ، انسان شناسی ، معرفت های دینی ، شعر وادب و هنر کشورما همه در اوج است و این ریشه ماست و امروز ما هم همینطور است.’
در پی اعلام بیانات رئیس … و مسوولان … ، ولوله ای در سراسر عالم افتاد، بسیاری از دانشمندان که مرده بودند، سر از خاک برآوردند و به شوق دیدار وطن به سوی مرزهای جمهوری اسلامی رهسپار شدند. از سوی دیگر به دستور رئیس … مقرر گردید که مهندسان، پزشکان، مخترعین، دانشمندان بزرگ، اهل فرهنگ، انسان شناسان، عارفان صاحب معرفت دینی، شاعران و ادبای بزرگ مورد حمایت قرار گرفته و به محض ورود به کشور بلافاصله جلوی پای شان فرش قرمز پهن کنند و آنها را با ماشین ضدگلوله و تشریفات فراوان به تهران برده و در جمع نخبگان مورد استفاده بهینه قرار دهند.
روز- خارجی- گمرک بازرگان
صفی طولانی از دانشمندان تشکیل شده و همه از شوق ورود به کشور اشک می ریزند. یک هیات ویژه از طرف رئیس … و زیر نظر فرمانداری محل موظف است که دانشمندان را شناسایی و پس از این که دانشمند بودن آنان محرز شد، آنها را به تهران ببرند.
مامور مربوطه: بفرمائید، اسم شما چیه؟
ابن سینا: بنده ابن سینا هستم.
مامور مربوطه: شغل تون چیه؟
ابن سینا: من دانشمندم و کتابی به نام ‘ قانون’ نوشتم و کتابی به نام ‘ شفا’ و دهها کتاب دیگر هم تالیف کردم.
مامور مربوطه: اون وقت این کتاب ‘ قانون’ شما تو مایه همین حقوق بشر و این چیزهاست که الآن ضد انقلاب روش پروژه آمریکایی داره؟
ابن سینا: نه فرزندم، کتاب قانون بنده در باب پزشکی است. بنده تمام کتاب ها را آورده ام که تورقی بکنید…
( ابن سینا یک ساک کتاب می دهد..)
مامور مربوطه( کتاب ها را به یک کارشناس می دهد): پس واسه چی اسم مشکوک روی کتاب پزشکی گذاشتی؟ قانون هم شد اسم؟ کم از دست حقوقدان و وکیل و شیرین عبادی می کشیم که شما هم اومدی دردسر درست کنی؟
ابن سینا: نه فرزندم، عرض کردم که کتاب ‘ قانون’ در باب پزشکی است، کتاب ‘ شفا’ در باب فلسفه و منطق است.
مامور مربوطه: آهان! دودره بازی شروع شد. اسم کتاب پزشکی رو گذاشتی قانون، اسم کتاب فلسفه و منطق که معلوم نیست توش چه مزخرفاتی نوشتی گذاشتی شفا؟ رد گم می کنی؟ فکر کردی ما اوشکولیم؟
ابن سینا: اوشکول به چه معناست؟
مامور مربوطه: اونش به شما مربوط نیست، دیگه چی کاره حسنی؟ یعنی دیگه چه کتابهایی نوشتی؟
ابن سینا: کتابی جامع دارم در باب موسیقی…..
کارشناس: حاجی! شما تو کار ویسکی و ودکا هم هستی؟
ابن سینا: ویسکی و ودکا نمی دانم چیست و در کدام رشته از علوم است…..
کارشناس: داداش! شما ممنوع الورودی، اینجا تو کتابت نوشته ‘ سیاسه البدن و فضائل الشراب’، تو کار موسیقی هم که هستی، یه باره کی بگو قراره کاباره راه بندازی، نه داداش! ما چنین دانشمندی رو نمی خوایم، برو همون جایی که بودی….
( ابن سینا با سری به پائین افکنده در حالی که ساک پر از کتابش را به دوش می کشد، دور می شود، آن طرف تر دوازده ماشین از وزارت علوم عربستان آمده اند، سوار ماشین آنها می شود و می رود.)
مامور مربوطه به کارشناس: دیدی؟ تازه یارو جاسوس هم بود، دیدی عرب ها بردنش، اسمش هم مشکوک می زد، نفوذی عرب هاست.
مامور مربوطه به نفر بعدی: بفرما عالم محترم، اسم محترم حاج آقا چیه؟
زکریای رازی: بنده خدا زکریای رازی هستم….
مامور مربوطه بلند می شود و او را بغل می کند: ای ول! بابا این کاره! خیلی معروفی. کلی داروخونه به اسمت کردن. مطمئنم استامینوفن کدئین و دیفن هیدرامین رو تو کشف کردی. حاجی! خیلی مرام داری. به این می گن دانشمند. البته شما که شناخته شده ای، ولی واسه درج در پرونده بفرما ببینم حضرتعالی چی کشف فرمودین؟
زکریای رازی: پزشکم و فیلسوف و شیمیدان….
مامور مربوطه: بگو بیست! حرف نداری؟ تو کار اورانیوم هم هستی؟
زکریای رازی: نه، کشف مهم من که عمری برای آن صرف کردم الکل است….
مامور مربوطه و کارشناس به هم نگاهی می کنند و چشمکی می زنند……
مامور مربوطه: تشریف بیارین داخل مرز…. بفرمائید….
زکریای رازی وارد می شود. بلافاصله دستگیرش می کنند و به او دستبند می زنند. مامور مربوطه موبایل سردار … را می گیرد: الو! حاجی اصل جنس رو گیر آوردیم، منبع اصلی هر چی ودکا و ویسکی و ابسولوت، طرف اعتراف کرد که کاشف الکله، … نه، نذاشتیم در بره، آوردیمش توی مرز و فعلا دستبند و پابند زدیم و انداختیمش انفرادی، خیلی موردش سنگینه….
مامور مربوطه: نفر بعدی
رودکی با عصای سفیدی وارد می شود.
مامور مربوطه: حاج آقا، شما جزو روشندلان تشریف دارید؟ اسم محترم تون چیه؟
رودکی: اسم من رودکی است.
مامور مربوطه: اسم کوچیک تون تالار نیست؟
رودکی: نه برادر، من آدمم….
مامور مربوطه عصبانی می شود: فکر کردی ما آدم نیستیم؟ ما هم آدمیم، فکر کردی چهار کلاس بیشتر از ما خوندی آدم شدی ما ها همه بوقیم…..
رودکی: نه برادر من، اسم بنده آدم است، ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم معروف به رودکی….
مامور مربوطه: شرمنده، تا حالا اسم آدم نشنیده بودم. ضمنا عرض شود شما قبلا فامیلی تون وحدت نبود.
رودکی: نه، اسم من همیشه رودکی بود….
مامور مربوطه: اگه شما با اون تالار رودکی نسبت داشته باشین، قبلا اسم تون تالار وحدت بوده، حالا دوباره شدین رودکی… حالا حضرتعالی بفرمائید در چه رشته ای جزو نخبگان عزیز میهن هستید؟
رودکی: بنده کار اصلی ام موسیقی است، آواز هم می خوانم، شاعر هم هستم، ترجمه هم می کنم..
مامور مربوطه: جرم دیگه ای هم مرتکب شدی؟ مثلا سرقت، یا رانت خواری؟
رودکی: من نمی دانستم اینها جرم است، وگرنه نمی آمدم.
مامور مربوطه: ببین داداش! بخاطر اینکه چشمت نمی بینه و پیر شدی ولت می کنم بری، دیگه این طرف ها پیدات نشه، برو تا نظرم عوض نشده…..
رودکی در حالی که زیر لب ‘ بوی جوی مولیان’ را می خواند می رود.
مامور مربوطه: ای دل غافل! این که شعر مرضیه است، نکنه طرف همدست منافقین باشه، عجب رکبی خوردیم.
مامور مربوطه: نفر بعدی
نظامی گنجوی وارد می شود: بنده نظامی گنجوی هستم.
مامور مربوطه( بلند می شود و احترام نظامی می دهد): خوب شد بالاخره یه آشنا پیدا شد…. ببینم سرکار ، شما در کدوم لشگر خدمت می کنین.
نظامی گنجوی: در لشگر عشق
مامور مربوطه: متوجه نشدم، شما مگه جزو برادران نظامی نیستید؟
نظامی گنجوی: نه فرزندم، بنده شاعرم و اشعار بسیار سروده ام….
مامور مربوطه: تو مایه انرژی هسته ای و بیوشیمی و فیزیک و ریاضیات راسته کارتون نیست؟
نظامی گنجوی: نه، من فقط حکایات عاشقانه را به نظم در می آورم، مخزن الاسرار، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر……
مامور مربوطه به کارشناس: اون وقت شما مکان هم دارید؟
نظامی گنجوی: قبلا داشتیم، اکنون لامکان شدیم.
مامور مربوطه: پس با این لیلی خانوم و شیرین خانوم و اون هفت تا پری پیکر کجا کار می کنین؟
نظامی گنجوی: عرض کردم که من اینها را به نظم می آورم.
مامور مربوطه: یعنی اماکن فساد رو سازماندهی می کنید واسه شیرین خانوم و لیلی خانوم….
نظامی گنجوی: فساد یعنی چه؟ چه بی مایگانی هستید شما مردم!
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای گنجوی که خودش را جزو نظامیان جا زده، به کار نظم دادن و سازماندهی اماکن فساد برای نامبردگان لیلی و شیرین و هفت نفر دیگر از موارد فساد مشغول بوده، تا قبل از اجرای طرح امنیت اجتماعی مکان داشته و الآن در خیابان بکار فساد می پردازد. سریع دستگیرش کن بفرستش منکرات.
مامور مربوطه: نفر بعدی
عمر خیام وارد می شود: من عمر خیام هستم..
مامور مربوطه با غیظ: اصلا یک کلمه هم حرف نزن، برو، اسمش عمره با افتخار هم می گه، برو لای دست عرب ها که لیاقت شیعه آقام علی رو نداری….
عمر خیام: من حکیم هستم، اهل اخترشناسی هستم…..
مامور مربوطه: پس اختر رو هم می شناسی، اقدس رو چی؟ دیگه چه جرمی کردی؟
عمر خیام: من رباعیات بسیاری سرودم
مامور مربوطه: یکی شو بخون ببینم
عمر خیام: گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را/ تو غره بدان مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام است آن را
مامور مربوطه: داداش، شما تشریف ببر، دیگه هم این ورا پیدات نشه، من ازت گذشتم، ولی مطمئن باش خدا ازت نمی گذره.
( خیام با ناراحتی بیرون می رود، یک هلیکوپتر از طرف اتحادیه اروپا دنبالش آمده اند، یک نماینده سازمان ملل هم همراه آنهاست و می خواهند سال را سال خیام اعلام کنند.)
مامور مربوطه: نفر بعدی
ملک الشعرای بهار وارد می شود: بنده ملک الشعرای بهار هستم.
مامور مربوطه: تخصص تون چیه؟
ملک الشعرای بهار: من شاعرم…
مامور مربوطه: روزها چی کار می کنید؟
ملک الشعرای بهار: روزها هم شاعری می کنم، ولی اگر منظورتان شغل من است، مدتی وزیر فرهنگ بودم……
مامور مربوطه نگاهی به او می کند و می گوید: گفتی عطاء الله مهاجرانی هستی؟ چی بود اسمت؟
ملک الشعرای بهار: ملک الشعرای بهار….
مامور مربوطه: تو کابینه خاتمی وزیر فرهنگ بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: تو کابینه هاشمی بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه می زند توی سرش: الهی بمیرم، نکنه توی کابینه شهید رجایی بودی و شهید شدی؟
ملک الشعرای بهار: نه، برو قبل تر
مامور مربوطه با شک نگاه می کند: توی کابینه ضد انقلابی بنی صدر بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل از انقلاب
مامور مربوطه: ای عنصر شاهنشاهی مساله دار، تو وزیر فرهنگ شاه بودی، یعنی وزیر هویدا بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: وزیر فرهنگ قبل هویدا؟
ملک الشعرای بهار: بله وزیر آقا قوام السلطنه بودم
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای ملک الشعرای بهار، به دلیل همکاری با رژیم خائن پهلوی، سرودن اشعاری علیه اسلام و اشعاری در توجیه جنایات رژیم رضا خانی، رابطه با استکبار جهانی، فریب دادن دختران جوان، اعتیاد به مواد مخدر و جرایم دیگر دیپورت شد.
ملک الشعرای بهار: من اصلا این کارها رو نکردم….
مامور مربوطه: ببین، سه ماه بری زندون همه اینها رو اعتراف می کنی، الآن هم سه دقیقه چشمهامو می بندم سریعا از وطن دور بشی. ما شاعر مزدور دیکتاتوری نمی خواهیم.
مامور مربوطه: نفر بعدی
عطار وارد می شود: من عطار هستم
مامور مربوطه: اشتباه اومدی داداش، اینجا فقط واسه نخبگان و دانشمندان و هنرمندانه، شما عطارها و بقال ها و نونواها و سایر کسبه باهاس برین اون در گمرک.
عطار: من کاسب نیستم، من عارف ام
مامورمربوطه: ای قربونت برم عارف جون، قربون اون صدات برم.( خودش را جمع و جور می کند) شما جزو هنرمندان عزیز هستید، بفرمائید وارد بشوید. خوش آمد می گیم به چنین هنرمند بزرگی….
عطار: من خواننده نیستم، اشتباه گرفتید.
مامور مربوطه: تو خواننده نیستی؟ توی دهنش می زنم هر کی بگه تو خواننده نیستی، لابد این علیرضا افتخاری و شجریان خواننده ان؟ نه استاد، خواننده سه تا داشتیم، عهدیه و عارف و ایرج، حیف که عهدیه بهایی بود، وگرنه خیلی بهش ارادت داشتیم، شما از همه خواننده ها سری.
عطار: فرزندم، مرا با دیگری اشتباه گرفتید، من عطار نیشابوری هستم، عارف و اهل حق.
مامور مربوطه: اهل حق که مائیم، ولی بگو بینیم کتاب هم نوشتی؟
عطار: بله، کتاب ‘ تذکره الاولیاء ‘ و بسیاری کتب دیگر….
مامور مربوطه: بابا زدی تو خال، تذکره الاولیاء تو بخورم، خیلی معروفه. البته من نخوندمش، راجع به چی هست؟
عطار: ذکر احوال عرفا و فقرای الهی و اهل حقیقت و درویشان و ………
مامور مربوطه( با شک و تردید): پس شما با این دراویش که موهاشون رو بلند می کنند و خانقاه دارند، ارتباط داری؟
عطار: آری فرزندم، هر که اهل حق است با همه دراویش و فقرای الهی ارتباط دارد.
مامور مربوطه به یکی از ماموران: آقا رو بازداشت کن، این از همون دراویشه که توی قم و تهران درگیری راه انداختند و علیه … حرف زدند.
( عطار را بازداشت می کنند و می برند.)
ادامه داستان:
جناب ریاست محترم … !!
براساس بررسی های به عمل آمده در روز هفتم شهریور ۱۳۸۷ تعدادی از باصطلاح نخبگان و شعرا و دانشمندان وارد مرز بازرگان شده و اکثر آنان به دلیل محرز بودن جرایم و براساس اعترافات خودشان بازداشت و جهت ادامه بازجویی ها به مرکز ،ارشاد شدند. اسامی افراد ارشاد شده به شرح زیر است:
شخص موسوم به علی اکبر دهخدا: ایشان مقداری چرند و پرند نوشته بود و مدعی بود که یک لغت نامه نیز نوشته و مدتی نیز با دستگاه ستمشاهی همکاری داشت.
شخص موسوم به سعدی: از وی علاوه بر دو کتاب بوستان و گلستان که به نظر می رسید از کتاب فروشی خریده باشد، یک جلد خبیثات کشف شد که تماما حاوی موارد مساله دار و منکرات است و به علمای اسلام در موارد متعدد توهین کرده است.
شخص موسوم به عبید زاکانی: از وی یک کتاب مستهجن شامل داستان و شعر کشف شد که متهم به نوشتن آن اعتراف نمود و نوشتن همین کتاب برای سه بار اعدام او کافی است.
شخص موسوم به سوزنی سمرقندی: از وی یک دیوان شعر کشف گردید که تماما دارای الفاظ و کلمات مستهجن و زیدبازی بوده در چند جای آن فحش داده و اعتراف کرده که شراب خورده است.
شخص موسوم به مولوی: از وی دو دیوان کشف گردید که در آن افکار انحرافی نظیر اندیشه های منحط اصلاح طلبان و بخصوص شخص موسوم به دکتر سروش مشاهده شد و معلوم نیست این از آن استفاده کرده یا آن از این. شخص مذکور در هنگام درگیری غیب شد و چند متر آن طرف تر در ترکیه ظاهر شده و احتمالا به کشور دوست و برادر ترکیه پناهنده شده است.
شخص موسوم به ایرج میرزا: دارای یک دیوان شعر حاوی اشعار مستهجن و اهانت به خدا و پیغمبر و روحانیت و اعتراف به چند فقره زنا و تمسخر حجاب و برخی موارد دیگر بود که به نظر می رسد فرد مذکور مهدور الدم است، بفرمائید ترتیبش را بدهند.
شمس تبریزی: شخص مذکور پس از رفتن شخص موسوم به مولوی بلافاصله منطقه را ترک و حاضر به معرفی بیشتر خود نشد.
سید محمد علی جمالزاده: وی کتب زیادی در دست داشت و برخلاف سایرین جرم خاصی مرتکب نشده بود و رابطه خوبی هم با برادران برقرار کرده بود، منتهی به دلیل داشتن تابعیت کشور سوئیس از ورود او به کشور جلوگیری شد.
همچنین ۳۲۷ تن دیگر از کسانی که در محل بودند پس از مشاهده برخوردهای انقلابی و مکتبی اینجانبان محل را ترک کرده و رفتند
سید غضنفر تیموری، سید تیمور غضنفری ، تیمور سید غضنفری ، تیموری غضنفر سیدی ، و با تشکر از بقیه دوستان
ماموران موسسه حمایت از دانشمندان و نخبگان در مرز بازرگان