تبليغاتX
ققنوس
حرفها دارم در دل می گزم لب به سکوت (( برای دسترسی به تمامی مطالب روی عناوین مطالب وبلاگ کلیک کنید))

 

   همه          قصه

     خفتند           ما

    بغیر             دو

  من             سه

و              دیوانه

   پروانه        دراز

 و               است

   شمع          هنوز 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:3  توسط علی شیر محمدی  | 

از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ
گريه کردم و نوشتم نازينم يا تو يا مرگ
به تو گفتم باورم کن ميون اين همه ديوار
تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدا نگهدار
بنويس مهلت موندن يه نفس بود
سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس که خيلي وقته واسه تو گريه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت، زخمي از آوار پاييز
فکر چشماي تو بودم، با دلي از گريه لبريز
شب عاشقونه ي من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد...
ندونستم بايد از تو مي گذشتم
وقتي از غربت چشمات مي نوشتم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:2  توسط علی شیر محمدی  | 

 بسته پیمان گویی با سکوت لب من           

به فتنه بسته ست شعله درشعلۀ من

دل خسته ولب بسته ونفس شکسته                         

باسکوت بسته پیمان مرگ لب من

گراین مهر سکوت ازلبم باز گردد                

نفس آزاد و دل دگربار شاد گردد

گویم به لبخندی تلخ ودادوفریاد                 

غمی که دلم را چنین کرد خرد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:42  توسط علی شیر محمدی  | 

به دريا شكوه بردم از شب دشت

 وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت

 به هر موجي كه مي گفتم غم خويش

 سري ميزد به سنگ و باز مي گشت

موج اگر میدونست ساحل هیچ وقت دستش رو نمی گیره هرگز برای رسیدن به ساحل نفس نفس نمی زد.

آنان که رنگ پریدگی پائیز را دوست ندارند نمی دانند پائیز همان بهاریست که عاشق شده است

میگن غمتو به هیچکس نگو ٬ حتی به چشات ٬ چون اونم اشک میریزه و رسوات میکنه .

آدما از جنس برگند .

گاهی سبزند ، گاهی پائیزن و زردند .

 زمستون دیده نمیشن .

 تابستون سایبون سبزند.

 آدما خیلی قشنگن . حیف كه هر لحظه یه رنگند ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:31  توسط علی شیر محمدی  | 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 16:18  توسط علی شیر محمدی  | 

تا که آخرین ستاره شب بگذرد
بیدار می نشینم ، از شب تا سپیده
می جویمت در سوسوی تک اختر دور
در ابر و باد و شب و روز
تا صبح زیر پنجره آهنین کور
بیدار می نشینم و می کاوم آسمان
در راه های  گمشده و لبهای بی سرود
ای شعر ناسروده کجا گیرم نشان!؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:4  توسط علی شیر محمدی  | 

   
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:15  توسط علی شیر محمدی  | 

 

زنده ام این گونه به غم

خفته ام همچنان در تابوت

حرفها دارم در دل ، می گزم لب به سکوت

دست بردار که اگر خاموشم

هر نفسی فریاد است

سالیست هر شب و روزم

گر چه  عمر خود پوشالیست 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:28  توسط علی شیر محمدی  | 

چسان گریم  چسان گویم  حدیث قلب رنجورم

نمیدانی  چه میدانی که آخر چیست  منظورم

چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم

سکوت زجر بود و مرگ بود و  ماتم  و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

چرا بیهوده این افسانه های کهنه برخوانم

ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم

من از این دوران آفت زا چه آفت ها که ندیدم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:20  توسط علی شیر محمدی  | 

اگر برگ درخت در پاییز نمی افتاد، جایی برای روئیدن برگ های بهاری پیدا نمی شد.

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند

همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش باشه ریشش کجاست

 اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند...

بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

در زندگی بارون نباش که فکر کنن با منت داری خودتو به شیشه میکوبی ،

ابر باش که منتظرت باشن که بباری

دير گاهيست دلم مي پندارد ـ دل هر كس دل نيست ـ قلبها از آهن و سنگ ـ قلبها بي خبر از عاطفه اند

شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:7  توسط علی شیر محمدی  |