
زنده ام این گونه به غم
خفته ام همچنان در تابوت
حرفها دارم در دل ، می گزم لب به سکوت
دست بردار که اگر خاموشم
هر نفسی فریاد است
سالیست هر شب و روزم
گر چه عمر خود پوشالیست
نمیدانی چه میدانی که آخر چیست منظورم
چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
چرا بیهوده این افسانه های کهنه برخوانم
ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم
که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم
من از این دوران آفت زا چه آفت ها که ندیدم
آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند
همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش باشه ریشش کجاست
اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند...
بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز
در زندگی بارون نباش که فکر کنن با منت داری خودتو به شیشه میکوبی ،
ابر باش که منتظرت باشن که بباری
دير گاهيست دلم مي پندارد ـ دل هر كس دل نيست ـ قلبها از آهن و سنگ ـ قلبها بي خبر از عاطفه اند
شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.