تبليغاتX
ققنوس
حرفها دارم در دل می گزم لب به سکوت (( برای دسترسی به تمامی مطالب روی عناوین مطالب وبلاگ کلیک کنید))
تا که آخرین ستاره شب بگذرد
بیدار می نشینم ، از شب تا سپیده
می جویمت در سوسوی تک اختر دور
در ابر و باد و شب و روز
تا صبح زیر پنجره آهنین کور
بیدار می نشینم و می کاوم آسمان
در راه های  گمشده و لبهای بی سرود
ای شعر ناسروده کجا گیرم نشان!؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:4  توسط علی شیر محمدی  | 

   
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:15  توسط علی شیر محمدی  | 

 

زنده ام این گونه به غم

خفته ام همچنان در تابوت

حرفها دارم در دل ، می گزم لب به سکوت

دست بردار که اگر خاموشم

هر نفسی فریاد است

سالیست هر شب و روزم

گر چه  عمر خود پوشالیست 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:28  توسط علی شیر محمدی  | 

چسان گریم  چسان گویم  حدیث قلب رنجورم

نمیدانی  چه میدانی که آخر چیست  منظورم

چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم

سکوت زجر بود و مرگ بود و  ماتم  و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

چرا بیهوده این افسانه های کهنه برخوانم

ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم

من از این دوران آفت زا چه آفت ها که ندیدم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:20  توسط علی شیر محمدی  | 

اگر برگ درخت در پاییز نمی افتاد، جایی برای روئیدن برگ های بهاری پیدا نمی شد.

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند

همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش باشه ریشش کجاست

 اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند...

بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

در زندگی بارون نباش که فکر کنن با منت داری خودتو به شیشه میکوبی ،

ابر باش که منتظرت باشن که بباری

دير گاهيست دلم مي پندارد ـ دل هر كس دل نيست ـ قلبها از آهن و سنگ ـ قلبها بي خبر از عاطفه اند

شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:7  توسط علی شیر محمدی  |