|
همه قصه خفتند ما بغیر دو من سه و دیوانه پروانه دراز و است شمع هنوز |

از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ
گريه کردم و نوشتم نازينم يا تو يا مرگ
به تو گفتم باورم کن ميون اين همه ديوار
تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدا نگهدار
بنويس مهلت موندن يه نفس بود
سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس که خيلي وقته واسه تو گريه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت، زخمي از آوار پاييز
فکر چشماي تو بودم، با دلي از گريه لبريز
شب عاشقونه ي من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد...
ندونستم بايد از تو مي گذشتم
وقتي از غربت چشمات مي نوشتم...
بسته پیمان گویی با سکوت لب من 
به فتنه بسته ست شعله درشعلۀ من
دل خسته ولب بسته ونفس شکسته
باسکوت بسته پیمان مرگ لب من
گراین مهر سکوت ازلبم باز گردد
نفس آزاد و دل دگربار شاد گردد
گویم به لبخندی تلخ ودادوفریاد
غمی که دلم را چنین کرد خرد