نمیدانی چه میدانی که آخر چیست منظورم
چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
چرا بیهوده این افسانه های کهنه برخوانم
ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم
که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم
من از این دوران آفت زا چه آفت ها که ندیدم